سلام تنها ثروت فرداهای نیاوده،مانده تا حالم جوری شود که بتوان راستش را برایت نوشت، اگرهم لابلای حرفهایم طعم خوشی را حس کردی بدان ناخواسته از دست قلمم در رفته است، مثل پروانه خال خالی قشنگی که با مهارت از روی دست پسرکی که او را بعد از کلی دنبال کردن گرفته فرار می کند.
خیلی روز می شد که حتی هیچ چیز،برایت پاره هم نکرده بودم چه برسد به اینکه بنویسم .اما امروز بی جهت دلم هوای آرزوهایت را کرد هوای بی پاسخی ها،به قول بچه های دیروز ،بی محلی ها،نازهای بدون نیاز،هوای همه چیزت را که بود هیچ نبود،نه فکر کنی دلم برایت تنگ می شود نه دیگر به قول قدیمی ها بزنم به چوب،دلم برای کسی تنگ نمی شود،با آنکه خالی ست می تواند از خیلی ها پذیرایی کند اما سنت مهمان نوازی اجدادی اش را هم به باد سپرده است.
خسته است حوصله خودش را هم ندارد تنها به این فکر می کند که تمام افرادی که ناخواسته دلیل تولد دیگران می شوند محکومند اما هیچ راه قانونی مناسبی برای صدور هیچ حکمی در مورد آن نمی یابد.
ببين ديشب كه در نوشته هاي تكه تكه دفترم پرسه مي زدم حرفي يافتم كه مناسب ترين عنوان براي نامه ي بي دليلم بود. راستش تمام اين ها را نوشتم كه آن جمله را بنويسم : حق با كسي بود كه براي اولين بار اين حرف غم انگيز را روي بدست آوردن تجربه اي به قيمت دانه هاي ياقوتي اشكهايش زده بود،تو هم بخوان ،شروع كن و لطفا باورت شود هيچ كس لياقت اشكهاي تورا ندارد و كسي كه لياقت اشكهاي تو را دارد هيچ گاه اشك تو را در نخواهد آورد. جسارت نباشد،ادب رسم بزرگي از آئين نامه نگاري ست ،اما تو خيلي اشك مرا در آوردي ،كم ديدي و كلي هم نديدي و حتي كسي نگذاشت خبرت شود،مهم نيست.
چقدر بد است كه بزرگ مي شويم يعني قدمان،شناسنامه هايمان،كلاس درسي مان،اندازه لباسهايمان،اما خودمان كاش همان اندازه صادق مي مانديم كه نمانديم،هر چه سايزها بزرگتر شدند ما به قول عاميانه آب رفتيم،شايد هم عاميانه نباشد. يعني فرو رفتيم در آبي گل آلود و نه چندان زلال ،حالا انگار بچه ها هم ديگر قرار است راستش را نگويند.
بچگي من و تو خاطرت هست؟وقتي اسم دو نفر را مي آورند و مي پرسيدند كدام را بيشتر دوست داري و ما و تمام هم سن و سالهايمان در آن وقت هميشه نام دومي را چون ديرتر مي شنيديم و به خاطرمان مي ماند حفظ مي كرديم و مثل طوطي تحويلشان مي داديم و اگر جاي آن دو را براي دومين بار عوض مي كردند باز هم آن دومي را كه بار اول، اولي بود مي گفتيم و پيش خودمان تعجب هم نمي كرديم كه اين بار چرا اين يكي را بدون اينكه محبتي كرده باشد بشتر دوست داريم و اين مال غريبه ترها بود.
دوست داشتن پدر و مادر يا دو آدم نزديك ديگر كه مي شد هميشه راست مي گفتيم و هيچ كس دعوايمان نمي كرد،اما مطمئنا به آن كسي كه كمتر دوست داشتيم يواشكي بر مي خورد و تصميم مي گرفت ديگر وقتي مارا بيرون برد برايمان آلاسكا نخرد. ولي حالا مي بيني كه بزرگترها به بچه هاي امروز ياد داده اند كه نام هر دو نفري را كه براي مقايسه كنار هم ديدند بگويند و در ازاي پرسش هر كسي كه اين سئوال را از آنها كرد بگويند هر دوتا،يا اندازه هم و اين بچگي آنها عادتشان شده كه عشق حتي به نزديكان را در پستوي دلشان پنهان كنند تا مبادا به كسي بربخورد و ديگر حرف راست را از بچه هم نمي شود شنيد. ديگر بچه ها اصلا خوب نيست كه اين جور بمانند و قبل از سايزهايشان بزرگ شوند اما شده اند حتي وقتي دو رنگ را نشانشان بدهي و بپرسي كدام قشنگتر است مي گويند اين و اين.
ياد گرفته اند وقتي با تو بيرون بيايند اگر دلشان چزي خواست بگويند:من اصلا از اينها دوست ندارم يا وقتي عروسكي عين شيطان در جلدشان مي رود يا يك ماشين كنترلي به آنها چشمك مي زند بگويند:اينها خطرناك است،يا اگر برحسب اتفاق چرخي ببينند پر از آلاسكا بگويند:اين مال بچه هاي خوب نيست. و دور از چشمهايشان مي فهمي كه دلشان تمام آنها را يكي بيشتر لز ديگري خواسته است و كسي شايد مثل لولويي كه ديگر افسانه شده و شبها پشت هيچ دري نيست و ترساندن مدرن مانع از ورودش حتي به پشت پنجره مي شود نمي گذارد حرف راست را از بچه بشنويم.
نمي دانم نامه عاشقانه براي تو بنويسم يا خاطرات امروز و ديروز بچه ها را،خلاصه كه تو بچگي ات حرف راست را مي شد از زبانت شنيد اينگونه شدي،واي به حال بچه هايي كه هنوز بچگي را پشت سر نگذاشت،عين بزرگترها شده اند.
دلم عجيب براي فرداكه نه،بي فرداييمان شور مي زند اما چه فايده،آن اتفاقي كه نبايد بيافتد مدتهاست براي همه افتاده،اتفاقي كه بزرگ و كوچك سرش نمي شود و هر چه سر راهش باشد درو مي كند،عشق،حقيقت،تپيدن قلب،آه و درد آشكار،اين اتفاق براي تو هم افتاد.بدجوري جا خوردم ،هميشه فكر مي كردم يا اينكه منطقي نيست اما چون دل من مي گويد حتما راست است كه تو براي اينجا زيادي،يعني يك جوري مال يك جاهاي ديگر هستي،نه فكر كني شبيه قصه سيندرلا و آن شاهزاده و كفش نقره اي و ساعت دوازده،نه عزيزم كمي واقعي تر فقط كسي كه مثل هيچكس نيست ،نه چشمانش ،نه عشقش،نه تنفسش،نه خشمش،اما آن اتفاق تمام معادلات من غريبه با رياضيات را بهم كه ريخت هيچ،سوزاند و خاكسترش را هم به باد داد و او را هم نمي دانم خاكستر را كجا برد،حقيقتش علاقه اي هم به دانستن جايش ندارم،فرقي نمي كند كسي عين يك دوست يا دشمن آن روي سكه را نشانم داد خيلي ماندم كه اين رو درست است يا آن رو؟
شبي در يك رقمي هاي خرداد از يك آواي آسماني جواب گرفتم كسي كه دو رو دارد براي جستجو يكرنگ نيست و هيچ دفاعيه اي برايت نيافت،دروغ چرا ،تمام تلاشم را نكردم،خيال هم نبافتم وگرنه مي شد مثل همه شعرها حق را به تو داد و پرونده را مختومه اعلام كرد.
اما نكردم چون نخواستم چون گاهي وقتي به آخر يك خط مي رسي بازگشت از آن ديوانگيست ،از آن ديوانگي ها كه اسمش حماقت است و اين ديوانگي با آن ديوانگي هايي كه جاي بسي افتخار دارد هفت آسمان فرق مي كند.
گاهي اين آخر خط است كه به انسان ياد مي دهد اول يك خط درست كجاست و شايد اين آخر هم از همان هاست. نه اشتباه نكنجا نزدم ،پشيمان نشدمعين بچه ها كه امروز و دو روز بعد از خريد اسباب بازي جديدشان آنرا به بقيه ترجيح مي دهند و اگر روز بعد كسي جديدترش را برايشان بخرد آن را هم يك گوشه پرت مي كنند تصميم عوض نكردم ،من تو رابا صاحب روياهايم ،با قاضي تقديرم و با مهر كننده سند بزرگ سرنوشت پر از خط و نقشم اشتباه گرفتم،اشتباهي فراتر از نام ،نام يك كوچه و خيابان يا پلاكي كه رقم دومش مشخص نيست،اشتباهي فراتر از يك رنگ،يك اسم مشابه و يك فكر،اشتباهي به قيمت يك دنيا عمر،چند فنجان زهر،كلس تنفس به هدر رفته ي بي بازدم،يك كوله بار درد، و هزار يلدا غصه و كرور،كرور،شب پر گريه ي بي ستاره ي تاريك. اما شايد همين جا هم بايد بگويم خدارا شكر كه اينجا فهميدم ،اينجا فهميدم،شايد اگرديرتر مي شد ديگر هيچ راهي براي تشخيص آخر و اول هيچ خطي نبود،به قول قديمي هايي كه منكر اين حرفشان بودم قسمت،قسمت شايد تا ديروز در ذهن من بخشي از انار دانه شده اي بود كه با مهرباني به كسي تعارف مي كردم و مي دادم يا نصفي از سيبي بود كه در زنگ تفريح هاي كودكي گاز نمي زدم تا بشود با كسي شريك شد،اما حالا لمس مي كنم،قسمت شايد معني اش يك جور عوض شدن تقدير و حادثه در سرنوشت و كشيده شدن انسان به مقصدي بي آنكه خودش بخواهد و تصورش را بكند باشد مثل بي وقت دريا رفتن ،بدون اجازه كاري را كردن و حسي كه تو را به درون دريا مي كشد.
دعوت شفاهي مرگ و خالي شدن زير پايت بدون آنكه تصميم مردن داشته باشي و برعكس شايد يعني وقت كه به قصد مرگ به درياي طوفاني مي زند ماه تمام خودش را نقره اي مي كند و در دريا بپاشد و هيچ ماسه اي زير پاي كسي تكان نخورد و كلي قايق رد شود و همه ماهيگيرها آن شب براي صيد ماهي رويايي كه مرواريد قصه را داشته باشد به دريا زده باشند براي نجات،وكسي كه اصلا تصميم به زندگي نداشته باشد زنده بماند. من حالا معتقدم كه قسمت يعني هر دو هم بخشي از سيب و هم نقطه پيش بيني نشده فردا تا فرضيه بعد چه باشد،عجب نامه ي عجيبي ،شايد بشود در كتاب فلسفه غير معروفي از مطالبش كمك گرفت.
تفاوتي نمي كند هركس خواست از يك نامه هر استفاده اي كند از جانب من كه مجاز است تو هم كه يقين دارم اهميتي برايتندارد،شك دارم تا آخر بخوانيش ،چقدر حرص مي خورم وقتي تصور مي كنم ورقش بزني تا عين كساني كه دوست دارند ببينند آخر يك رمان عشقي چه مي شود فقط صفحه آخر را بخواني،خوشحالم اگر اين كار را بكني مجبوري مدام به صفحه قبلي رجوع كني چون اين طوري چيزي سر در نمي آوري ،حرفهايم ناتمام است تا اله صبح مي توانم برايت بنويسم،اما فعلا ديگر كافي ست هم دستهاي من خسته اند و هم چشمهاي تو،لطفا اگر تا به حال فكري براي فردا كه چه عرض كنم براي بي فردائيت بكن. روي من اصلا حساب نكن. شايد تابحال هم اينگونه بوده،اما لازم است خودم بنويسم من شايد باشم موقت پر از سكوت و ابهام و ترديدي نارنجي،اما يقين كن من هيچ جا،هيچ وقت،و هيچ جور ديگر نيستم نه با تو و نه براي تو،نمي دانم با كه و براي كه اما تاكيد مي كنم اگر باشم نه با توام و نه براي تو و اين آخرين نامه نيست،بايد همه چيز را بگويم،باور كن اين حرف من است در كمال هشياري مي نويسم خوابم هم نمي آيد،عاشق ديگري هم نشده ام،ياد بچگي هايم هم نيافتادم،ديوانه تر هم نشده ام،با كسي حرفم نشده،و صحبت تلافي نيست و هيچ كجاي اين نامه هم عين اشتباه قبلي ام گيومه اي پيدا نخواهي كرد.
با كمال شهامت و با حواسي جمع تر از بزرگترين علامت به علاوه دنيا.
مريم
"هر كس بد ما به خلق گويد
ما چهره به غم نمي خراشيم
ما خوبي او به خلق گوييم
تا هر دو دروغ گفتــه باشــيم"
اين عكس مرحوم شازخين هست شازخينم ديشب دار فاني را وداع گفت ديشب از كلاس كه برگشتم شازخين رو بغل كردم ديدم بي حاله گفتم شايد خواب باشه گذاشتم سر جاش رفتم سراغ كارام بعد دوباره برگشتم بغلش كردم ديدم بي حاله بي حال ِ دلم هوري ريخت
مي ذاشتمش رو زمين مي لرزيد
بدتر شد تا ساعت 10:30 خوب بود يه خورده اما بعدش ديگه حال نداشت مثل يه مرده بود دنيا رو سرم خراب شد يكي از دوستام مي گفت يه اردك داشته همين جور شده بود تا شب دووم نياورد همه گرفتن خوابيدن منم شازخينو گذاشتم كنار ميز كامپوتر تا حواسم بهش باشه گذاشتمش تو دستم ديدم بدنشم سرد سردِ فهميدم داره مي ميره اخه هميشه گرم بود فقط كف دستاش سرد بود وقتي ديدم اينجور شده گذاشتمش تو قفسش زيرشم يه دستمال گذاشتم روشم حوله بلندش كردم ديدم دستماله خيس شده بيچاره عرق كرده بود تب و لرز داشته
گذاشتمش تو دستم دست و پاشو دراز كرد گذاشتمش تو قفسش ولش كردم نيم ساعت بعد ديدم ديگه نفس نمي كشهههههه شازخينم پسرم مرد پسر مو بلندم شيطونم مرد انقده گريه كردم بالا سرش تازه 2 ماهش بود تا مي گفتم شازخين سرشو بلند مي كرد حتي روزا كه خواب بود شبا دستمو مي بردم تو قفسش مي يومد رو دستم تا باهاش بازي كنم امروز صبح مراسم خاكسپاريش بود خيلي دلم گرفت خيلي گفتم شما هم تو غم من شريك باشيد