•*..*•. .•* *•حرفهای یک دل•*..*•. .•* *•

 
 
نویسنده : گل بی خزان - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢
 


اخرهای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها*

تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگها*

یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی درکنارم*

آخه من میون برگها فقط تنها تو رو دارم*

وقتی برگ درخت رو می دید داره ازغصه میمیره*

با خدا راز و نیاز کرد اون رو از درخت نگیره*

با دلی خرد و شکسته گفت نذارازاون جدا شم*

ای خداکاری بکن که تا بهارهمین جا باشم*

برگ توخلوت شبونه از دلش با خدا می گفت*

غافل ازاینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت*

باد اومد باخنده ای گفت آخه این حرفها کدومه*

با هجوم من رو شاخه عمرهر دوتون تمومه*

یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون*

سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون*

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید*

تا که باد رفت پیش بارون، بارون هم قصه رو فهمید*

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه*

تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه*

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد!*

به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد*

برگ نیفتاد از رو شاخه آخه این کارخدا بود*

هرکی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود

 

منم دلم از خدا جدا بود یا اینکه خدا .................... خدا چقد امشب دلم گرفته چقد این شعر رو دوست دارم چقد.............

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چیکار کنم گریهگریهگریهگریهگریه




حس میکنم قصه من دیگر به پایان رسیده است و این چند برگ آخر بودن من است
قصه ای که تمامش مقدمه ای بیش نبود و هر گز آغاز نشد هرگز....
و همین مقدمه ناچیز را هم کسی وقعی ننهاد همه خواننده عنوانند و قصه من نامی و عکسی نداشت و همین بی نامی خود نام است اما همه بدنبال عنوانند.....]
روزگاریست که خود را میجویم و نمیابم :در تن هر برگ در دل هر سنگ در بن هر نگاه گذران ، در ریشه بیرون زده یک درخت،در هرجایی که فکرش را بکنی ،....
دوستانی که هر گز نداشته ام گوش فرا دهید و این چند بر گ آخر این قصه ی نا تمام را بخوانید
این دو بر گ آخر را با من باشید چرا که دارم به سرزمینی عروج میکنم که خود نیز درست نمیدانم که کجاست؛ سرزمین اندوهای ابدی ، سرزمین بیگانی و دیوانگی ، سرزمین سفر،هجرت از هیچ به هیچ !،از فنا به فنا، از سیاهی به سیاهی...از مرداب به گنداب ،از گنداب به مرداب از خود به خود ....}؛
گهگاه فانوسی در دل سیاه این شب ابدی در آن دور های دور برای لحظه ای میسوزد و تو شتابان از پی آن میدوی اما در اولین گام تو فانوس میمیرد و تو باز جهت را گم میکنی فقط میدانی که نوری هست، آری نوری هست، در این سیاهی شب اما کجاست؟ به هر طرف که بروی درست در نقطه مقابلت آن سوسوی زود گذر را برای لحظه ای میبینی و بعد شب می بلعدش چنان که تو را بلعید، شب برهمه چیز حکم میراند همه چیز از او شروع و به او ختم میشود شب تو را آفرید و تورا در تاریکی - که چنان لباس تنت به تو نزدیک است - خواهد کشت .¯
من تمامی راه های نامعلومی را که در ظلمات گم میشدند را به دنبال خویش پیموده ام، اما راه ها خود گم گشتگانی بیش نبودند و من مسافری تنها....و هر جاده ای در جاده دیگری محو میگشت و من در این راه بلند تحلیل میرفتم....آری این آخرین برگ است از داستانی که در تاریکی نگاشته شد ودر تاریکی پنهان ماندو در ظلمت رو به پایان میرود، از شما خورده نمیگیرم چرا که چشمهیتان به این سیاهی عادت ندارد و اصولا نمی توانید در تاریکی چیزی را ببینید ولی من از درون همین تاریکی است که شما را میبینم میخوانمتان لمستان میکنم اما تن خودم یخ بسته ی سیاهی است... دوستانی که هر گز نداشته ام؛ من ظلمت را تنفس میکنم و در این خفگی است که با شما سخن میگویم پس میبخشید اگر صدایم عذاب آور است؛این دیگر خط آخر این قصه ی بی قصه ی ناتمام بود .


 
 
نامه چهاردهم
نویسنده : گل بی خزان - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱
 

 

سلام عطر گیج کننده ی بهار نارنج های اواسط اردیبهشت ٬ چشم شیطان دور ! خوبی که سراغ از ما

نمیگیری ٬ مگر نه ؟

همین مهم است وگرنه آواره ای مثل من که سراغ گرفتن ندارد حق با توست بروی کجا ؟

پی چه کسی سراغم را بگیری ؟! چه نشانی هایی بدهی ٬ بگویی ببخشید آقای محترم ٬ آن دخترکی

که به هوای من هر شب پشت پنجره مو پریشان می کند را ندیدید ؟

مردم این عصر را که می شناسی اگر کلی هوای حرمتت را داشته باشند جوری نگاهت می کنند که

خودت ترجیح می دهی که بروی تا بمانی .

دیوانه ی تو همچنان مجنون است و زنده ٬ این حرف ها چیست ؟ دشمنت شرمنده . پریشب ها که

اینجا باران آمد و انگار چند جای دیگر زلزله یاد یک چیزی افتادم .

 اول این را برایت بگویم اینجا یک بار برای همیشه زلزله آمد که تو باعث ش شدی ٬ اینجا یعنی دلم را

می گویم ٬ چه زلزله ای ! یک جای نشکسته و ترک نخورده توی کلبه نماند چه عجب قیامتی کرد آن رعنا

قامتت بگذریم . . .

حرف باران بود من تصور کردم اولین دروغ نا خواسته ی دنیا را کتاب های فارسی کلاس اول به ما گفتند

تو یادت مانده ؟

نوشته بود آن مرد در باران آمد این کجایش درست است ؟

خودت قضاوت کن اولا آن روز هوا صاف بود . تازه مهم تر این که تو نیامدی آن بیچاره ای که در آن هوای

صاف دیگر نتوانست مانع رفتنش شود من بودم نه تو .

تو راحت ایستاده بودی آنجا که روی تابلوی بی نئوش عکس لاله بود و این من بودم که این گونه ٬

فراموشش کن ٬ این گونه نگاه کن چه منتی معلوم است که من منت روشنی آن چشم های بی مثالت

را تا آخر دنیا می کشم فرق نمی کند چه کسی اول می آید مهم این است که چه کسی زیر قولش

نمی زند .

خلاصه حرف دروغ کتاب فارسی کلاس اول بود راستی چه خوب این شاید یکی از تنها ویژگی های

مشترک ما باشد وقتی احساس می کنم تو هم پشت نیمکت یا شاید روی صندلی تکی ات از بس

که همیشه تکی ٬ در هفت سالگی همان کتابی را که ورق زدم ورق زدی احساس پرواز می کنم .

مهم این است که تو آمدی ٬ بگذریم هوا صاف بود و . . .

می توانستی راهم ندهی اما دادی ٬ تازه حکایت کلاس اول همین یک دانه نبود تکلیف دارا و سارا هم

هیچ وقت روشن نشد هیچ کس نفهمید آن ها واقعا چه نسبتی با هم دارند و دارا چرا باید حتما انارش

را با سارا قسمت می کرد ٬ اصلا دارا به سارا انار داد ؟ سارا چی ؟ دستش را رد کرد یا انارش را گرفت ؟

و این انار آیا با آن انار شعر های سهراب که سمبل عشق است ارتباط داشت یا نه ؟

راستش چرا بابا آب داد مگر همیشه روزهای هفت و هشت سالگی و بچگی هر چه می خواستیم

نمی رفتیم سراغ مادر ؟

می دانی من کلی فکر کردم گناه واژه ی مادر این است که سخت تر از بابا می توان آن را نوشت .

اما به یک نتیجه ی دیگر هم رسیدم آن ها هیچ وقت توی املاهای کلاس هفت سالگی سفر را یادمان ندادند شاید می دانستند بعضی واژه ها مثل درد ٬ کشیدنیست نوشتنی .

و تو اولین کسی بودی که بعد از سالها عبور از یاد نگرفتن این لغت به من فهماندی که سفر چه واژه ی

پر غصه و پر قصه ایست .

نگو خاطرات کلاس اولم را چرا برای تو می نویسم آخر تو همانی که قرار بود در باران بیاید ٬ زیر این همه سال نزنی ٬ نگویی که چون من مجنون سراغت آمدم هوا صاف بود ٬ تو آن نیستی نه عزیزم ٬ من یقین دارم به خدا تو همانی .

حتما که نباید باران از آسمان بیاید شاید منظور کتاب فارسیمان آسمان چشمان من بوده ٬ اگر این گونه وده که حق با اوست البته بعد از تو .

باید بروم سراغ مجموعه یادگاری های دبستان و از آن کتاب معصوم کلی عذر خواهی کنم ٬ تهمت به یک کتاب آن هم فارسی و غریبی چون فارسی کلاس اول گناه کمی نیست .

از این ها که بگذریم نکند مثل درس کلاس دوم ٬ دوستان جدید پیدا کرده ای که دیگر نه یادی و زنگی ٬

نه حرفی و درنگی و نه اشارهی قشنگی . نمی دانم یک رنگی یا مثل غروب رنگ پریده پاییز کم رنگی ؟

مهم نیست هر چه میل توست من که نمی توانم از دم سپیده تا آخر شب به ستاره ها بسپارم بیایند انتظار رفت و آمد تو را بکشند .

اصل کار دل مهربان شاید هم کمی نامهربان پر از شیطنت تست که خلاصه قصه ی آن را می توان راحت توی چشمان قشنگت خواند .

یادت هست یک شب به من قول دادی اگر باران نگیرد می آیی ٬ باران گرفت باور نمیکنی اما ذوق کردم که باز هم حرف تو شد . گفتم : حتما دلت نبوده بیایی مانده ای توی خجالت این چشم های پر از التماس من .

یک آه از روی ناچاری کشیده ام و مرغ آمین هم همان دقیقه آهت را برده بالا پیش خدا بعد ابر و بعد هم

باران .

من فدای آن دل زلالت که هنوز حرفش از ژرفش پر نکشیده مرغ آمین پیش خداست تا آن را برساند .

دل زلال هم عالمی دارد خوش به حالت ٬ خوش به حال آن دوست یا چه می دانم دوستان جدیدت ٬

کاش لایقت باشند ٬ کاش قدرت را بدانند به آن ها بگو که چقدر ماهی ٬ نه تعریف نیست ٬ این تکلیف

است . بگذار بدانند با چه کسی طرفند تو ماه شب . . . نه تو ماه همه شب هایی ٬ خسته ات کردم .

به چشمانت بگو قطع نکنند خودم رفع زحمت می کنم . بند بند وجودم به تو سلام می رسانند کسی که از اولین مشق کلاس اولش دیوانه ی تو بود شاید هم از اول تولدش ٬ مهم اینست . آن وقت که دیوانه تو بودم هیچ کس حتی معنای دیوانه شدن را نمی دانست .

عجیب دوستت دارم ٬ ساده دوستم نداشته باش اما نرو ٬ من به همین دوست نداشتن و بی جوابی و سفر و نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مردن و ماندن راضیم تو هم به همین راضی باش . من چیزی جز این نمیخواهم بگذار همین جور مثل برفی که از کوه سرازیر می شود ٬ مسیر آسمان را طی می کند

و دوباره به دریا باز میگردد ٬ تا همیشه دوستت داشته باشم .

کسی که چه برف ببارد چه باران ٬ تنها به یاد تو می افتد

 


 
 
خوابگاه عروس
نویسنده : گل بی خزان - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 

 

عروس و داماد در حالی که شمعدانها را در دست داشتند و کشیشان و دوستانشان آنها را همراهی می کردند کلیسا را ترک کردند پسران و دختران جوان در اطرافشان حرکت م یکردند آواز می خواندند . فضا را با سرودها و نغمه های شادی و مطرب انگیز   پر کرده بودند.

همین که کاروان شادی به خانه داماد رسید زوج جوان بر نشیمنگاه بلندی در اتاقی مخصوص نشستند و میهمانان بر بالشهای حریر و صندلیهای مخملین تکیه زدند تا سرانجام ، تالار پر شد از مردمی با آرزوهای فراوان،خدمتگذاران میزها را چیدند ومیهمانان، به سامتی عروس و داماد نوشیدنیهایی گوارا نوشیدند . در همین حال نوازندگان با نواختن سازهای مختلف، جان ها را به هیجان می آوردند. صدای به هم خوردن جام ها ،با صدای دف و چنگ به گوش می رسید . دوشیزگان شروع به پایکوبی کردند و بدن های ظریفشان را، هماهنگ با نوای موسیقی به حرکت در می آوردند . بینندگان به وقت به این صحنه ها می نگریستند و هر چه بیشتر می نوشیدند و لذت می بردند.

ساعتی بعد،آن صحنه، آن مجلس شوخ و شنگ عروسی ، به میخانه ای زشت و بی آبرو مبدل شد. آن جا ،مرد جوانی اسرار مهر و محبت قلبش را بیان می کرد و داستان های دلش را آشکار می نمود  تا قلب دوشیزه ای را به نام و خواست عشق ، به سوی خویش کشد. در گوشه ای جوان دیگری سعی می کرد تا باب سخنن را با زنی بگشاید و با زبان و بیانی زیبا، او را بفریبد . آن سوتر ، مرد میانسالی ، پیاپی شراب می نوشید و به اصرار، از نوازندگان می خواست تا با نواختن و خواندنشان ، او را به یاد جوانی اش بیاورند. در گوشه ای نیز، زنی نشسته بود و با گردش چشمانش ،به مردی می نگریست که به زن دیگری عشق می ورزید. در آن گوشه دیگر ، زنی که مستی همسرش را فراهم آورده بود ، خود را به معشوقش رساند تا با او عشقبازی کند. گویی همه خود را در دریایی از  سراب و عیش غرق کرده اند، همه سرگرم شادی و لذت بودند، دیروز را فراموش کرده و از فردا می گریختند و فقط به همان لحظه و حال دل بسته بودند.

در میان این همه شادمانی،عروس خوبروی،با چشمانی غمگین به تالار و آن صحنه عیش خیره شده بود چون اسیری به نظر می رسید که به دیوارهای تنگ و تریک زندان چشم دوخته است. گاهی اوقات نیز،به گوشه ای از تالار نگاه می کرد.به جایی که پسر جوان بیست ساله ای ،همچون پرنده ای مجروح که از گروه همسفران جدا شده و دور از دیگر میهمانان نشسته، به اطراف نگاه می کند و گاهی دستانش را روی سینه می نهد،گویی می خواست از پرواز قلبش جلوگیری کند، او چشمان را نیز، به چیز نامرئی در فضای اتاق می انداخت. گویی روحش از وجود خاکی اش جدا گشته و می خواهد هوا ر بشکافد و ان فضا،اشباح تاریکی را جستجو کند.

شب به نیمه رسید و شادمانی میهمانان جشن چنان بیشتر شد که آشوبی به پا گردید. سپس آثار مستی در میهمانان ظاهر شد و زبان ها به لکنت افتاد. داماد به سرعت از جایش برخاست. او مردی میانسال زشت رو بود و در حالی که مستی سراپایش را گرفته بود به میان میهمانان رفت با خوش رویی به خوش آمدگویی پرداخت.

در هما لحظه عروس،یکی از دختران را با اشاره از میان جمعیت به نزد خود خواند آن دختر آمد و کنار عروس نشست . عروس ،مانند کسی که می خواهد سری را آشکار کند به اطراف نگاهی دقیق انداخت و رو به دختر کرده، با صدایی آرام کنار گوشش گفت:

التماس می کنم ای دوست عزیزم، تورا به عواطفی که ما را از کودکی به هم پیوند داد ،تو را به هر آنچه در زندگی برایت عزیز است، وتو را به همه رازهای نهانی قلبت....، التماس می کنم ، تو را به محبتی که روح مارا یک شعله فروزان ساخت، تو را به شادمانی قلبت و اندوه قلبم....، خواهش می کنم که خود را به سلیم برسان و از او خواهش کن تا پنهانی به باغ رفته زیر درختان بید منظر من باشد در حق من لطف کن، به من رحم کن سوزان تا او این را بپذیرد. او را به یاد روزهای رفته بینداز، به نام عشق از او خواهش کن، به او بگو که محبوبش زنی بیچاره و پست است،بگو به زودی جان خواهد سپرد و می خواهد،پیش از آمدن آن تاریکی،سفره دلت را برایت بگشاید،بگو آن زن ناامید و بدبخت،قبل از آن که دوزخ دامنش را بگیرد،می خواهد چشمان درخشانت را ببیند. بگو که من زن گنهکاری هستم می خواهم گناهان گذشته را به زبان آورده از او طلب بخشش کنم. اکنون به نزدش بشتاب . هر آن چه گفتم برایش بگو و به این خوک ها اعتنایی نکن ، زیرا شراب گوش هایشان را کو و چشمانشان را کور کرده است.

سوزان از کنار عروس بزخاسا و خود را به سلیم که غمگین و تنها نشسته بود رساند،او با کلماتی مهرانگیز آن سخنان را به گوش سلیم تکرار کرد و تاسف را در چهره اش خواند سلیم سرش را به زیر انداخت ، گوش داد اما کلامی نگفت، وقتی سوزان حرفهایش تمام شد،سلیم چونان تشنه ای که جام آبی را در آسمان می جوید به او نگریست سپس با صدایی بسیار ارام که گویی از اعماق زمین می آید گفت:

من در باغ، و میان درختان بید منتظرش می مانم

این را گفت از جایش برخاست و از تالار به قصد باغ بیرون رفت.

پس از چند دقیقه ای عروس از جا برخاست به دنبالش رفت . او از میان مردانی که شراب از خود بی خودشان کرده و زنانی که دلدادگی جوانان مدهوششان کردده بود، گذشت . وقتی داخل باغ شد ، ردای شب سراسر باغ را فرا گرفته بود،او چنان غزالی وحشی،که از چنگال درندگان می گریزد،خود را به درختان بید ،جایی که آن جوان در انتظارش بود ، رساند. سپس خود را به او نزدیک کرد و در آغوشش کشید، به چشمانش نگاهی انداخت و در حالی که اشک از  دیدگانش  جاری بود این کلمات را به زبان آورد:

به سخنانم گوش کن ای محبوب من گوش کن من از نادانی و شتابزدگی ام پشیمانم، من پشیمانم سلیم، آن چنان پشیمانم که قلبم شکسته است من به تو عشق می ورزم و تا آخر عمرم، به کس دیگری دل نخواهم بست. آن ها به من گفتند تو مرا فراموش کرده و رهایم نموده ای و به کس دیگری عشق می ورزی. آنها قلبم را با زبانشان زهرآلود کردند و سینه ام را با ناخن هایشان دریدند و روحم را با دروغهایشان پر کرده اند. نجیبه گفت تو مرا فراموش کرده ای  از من بیزار شده ای و آن زن ، با شور و هوسش ، تو را اسیر خود کرده است.آن زن شیطان صفت ،مرا فریب داد و احساسات مرا به بازی گرفت تا خویشاوند او را به همسری خود قبول کنم ،من نیز چنین کردم. اما بدان که برای من همسری جز تو نیست ای سلیم. واما حال ،حال چرده از برابر چشمانم فرو افتاد و نزد تو آمدم.از آن خانه خارج شدم و دیگر به آنجا باز نخواهم گشتآمده ام تا تو را در آغوش کسم زیرا هیچ قدرتی در این دنیا نخواهد بود مه بتواند مرا در آغوش مردی بازگرداند که به اجبار به همسری پذیرفتمش. من دامادی را ترک گفته ام که به دروغ و فریب مرا به همسری اش در آورد ، و از پدری گریخته ام که سرنوشت،او را سرپرست من قرار داد. من گل هایی را که کشیش بر تاج عروسیم نهاد و قوانینی را که چون زنجیری به دست و پای انسانهاست به دور انداختم. هر آن چه در این خانه بود و از مستی و فساد انباشته بود ترک گفتم و آمدم تا به همراهی تو،به سرزمینی دور دست برویم،به انتهای دنیا،به جایگاه جن و پری به چنگالهای مرگ. ای سلیم بیا، بیا در پناه شب تاریک رهسپار شویم . بیا برویم تا به ساحل دریا رسیده به کشتی سوار شویم . بیا برویم تا پیش از سپیده دم،خود را از دستان دشمن رها سازیم. نگاه کن ،آیا این زیور آلات طلایی،این حلقه های گرانبها و گردنبندها و جواهرات را می بینی؟این ها آسایش فردای مارا فراهم می کند و زندگی برتبمان چون اشراف زادگان خواهد شد....چرا چیزی نمی گویی ه سلیم؟ چرا به من نگاه نمی کنی؟چرا من را نمی بوسی؟آیا فریاد قلب و روح مرا نمی شنوی؟آیا باور نمی کنی که همسر،پدر و مادرم را ترک گفته ام و با لباس عروسی آمده ام تا با تو فرار کنم؟سلیم! حرفی بزن یا شتاب کن که این لحظه ها،گرانبهاتر ا زالماس و والاتر از تاج پادشاهان است.

عروس همچنان سخن می گفت و صدایش از نجوای زندگی شیرین تر،از زوزه ی مرگ، تلخ تر, از پر کشیدن بالها سبک تر و از خروش امواج،عمیق تر بود. صدایش آهنگی داشت از بیم و امید،از شوق و درد، و از لذت و اندوه سرشار، آن چه در سینه زن موج می زد ، پر بود از اشتیاق و خواهش.

جوان،همچنان که ایستاده و گوش می داد، عشق و شرافت در وجودش به تضاد و ستیز برخاست. عشقی که دشت را به جنگل، و تاریکی را به نور تبدیل می سازد و آن ها را از هوس ها و اشتیاقها باز می دارد. عشقی  را که خدا در قلب  آشکارش می کند و شرافتی که رسوم و عقاید انسان را، آن را در اندیشه جای داده است.

پس از مدتی سکوت و ترس،همچون قرن های تیره و تاری که بشر در هستی و نیستی از میان آن گذر کرده است . جوان سرش را بلند کرد . شرافت در روحش پیروز شد. او رویش را از چهره دختر وحشت زده گرداند و با صدایی آرام گفت:

ای زن نزد همسرت برگرد که هر چه بود تمام شد؛ که بیداری ،هر آن چه در رویاهایت پرداخته بودی ویران کرد. برو ، به سرعت نزد همسرت برگرد پیش از آنکه چشمانی نامحرم تو را ببیند و مردم بگویند که او را در شب عروسی اش به همسرش خیانت کرد،مثل آن روزگارانی که به معشوقه اش خیانت ورزید.

عروس با شنیدن این کلمات به خود لرزید همچون گل پژمرده ای که در مسیر باد قرار دارد با صدایی غمناک گفت:

تا نفس در سینه ام به ان جاباز نخواهم گست ، من آن جا را برای همیشه ترک کرده ام ، آن جا را و هر آن چه در آن هست. تو نباید مرا از خود دور کنی، و نباید فکر کنی و نباید فکر کنی که بی وفایم،زیرا دست عشق جانهایمان را به هم نزدیک کرد،قدرتمند تر از دست کشیشی است که بدنم را به  اراده داماد سپرده است. بگذار دستانم بر گردنت باشد که هیچ نیرویی نمی تواند آن ها را از گزدنت باز کند،روحم را به روح تو نزدیک می کنم و مرگ هم نمی تواند از هم جدایشان کند.

مرد جوان سعی کرد تا دستان دختر را از خود رها سازد تنفر و انکار در چهره اش سایه انداخته بود که گفت:

ای زن از من دور شو ،که تو را فراموش کرده به دیگری دل بسته ام. مردم، چیزی جز حقیقت نگفته اند .آیا آن چه گفتم،نشنیدی؟من تو را از فکر و اندیشه ام بیرون کرده ام. به قدری از تو متنفرم که از دیدنت بیزارم. پس از من دور شو و از زندگی من بیرون برو،نزد همسرت برگرد و با او مهربان باش.

دختر با غم و اندوه سنگینی گفت:

نه ، نه، باور نمی کنم، چون تو مرا دوست داری،من این را از چشمانت می خوانم و تا تو را لمس کردم،آن را از وجودت احساس کردم. تو مرا دوست داری ، آری همانگونه که من به تو عشق می ورزم . هرگز این جا راا بدون تو ترک نخواهم کرد و تا جان در بدن دارم به آن خانه باز نمی گردم.هرجا که بروی،من هم می آیم،به دنبال تو خواهم آمد حتی اگر به آخر دنیا بروی . یا پیشاپیش من برو یا دستانت را بالا ببر و خونم را بریز.

مرد جوان دوباره صدایش را بلند کرد و گفت:

رهایم کن ای زن، وگرنه فریاد می زنم تا همه میهمانان بیایند و ما را در باغ ببینند . مرا ترک کن وگرنه ننگ و رسوایی تو را به آنها نشان می دهم و چنان می کنم تا بر دهانشان مزه ی تلخ و ناگوارا باشی و در نظرشان منفور و زشت. نجیبه،محبوبم را می آورم تا تو را مسخره کرده برای پیروزیش شادی کند و بر شکست تو بخندد.

او این را گفت و دستانش را گرفت تا از خود رها کند. چهره عروس دگرگون شد و نوری  در چشمانش درخشیدن گرفت . بردباری و طاقتش در برابر این زجر ، به خشم و عصبانیت مبدل شد او چونان شیری شد که بچه هایش را از دست داده؛ همچون دریایی که اعماق وجودش با طوفان بر آشفته است. پس فریاد زد:

کدام دوشیزه است که پس از من به آن مهر بورزی؟ کدام قلب است که به جای قلب من ، از بوسه های زندگی ات سیراب شود؟

این جملات را بر زبان آورد  و ناگهان خنجری را که در زیر لباسش پنهان کرده بود بیرون کشید. به سرعت در قلب سلیم فرو کرد. لرزشی شدید سلیم را فرا گرفت ،ناگهان ،همچون شاخه هایی که در اثر طوفان پراکنده می شوند ، به زمین افتاد. دختر جوان در حالی ک:ه خنجر خون آلود در دست داشت، خم شد و سپس روی جسد زانو زد . پسر جوان چشمانش را باز کرد و در حالی که مرگ بر او سایه افکنده بود ،لبانش را حرکت داد و با صدایی که به نفس هایی عمیق شبیه بود گفت:

محبوبم، نزدیکم بیا،ای لیلی نزدیکتر شو و مرا ترک مکن. مرگ قوی تر از زندگی است،اما عشق از مرگ قوی تر. گوش کن ،صدای خنده و شادی میهمانان جشن عروسی ات را گوش کن. عشق من!صدای برخورد جام ها می شنوی. تو مرا از زشتی این اختلافات و تلخی این جامها نجات دادی. بگذار بر دستی که زنجیر مرا شکست ،بوسه زنم . لبانم را ببوس،لبانی را که حقیقت را پوشاند و اسرار قلب را پنهان کرد. پلکهایم را با انگشتان خودت که به خونم آغشته اس فروببند. بعد از آن که روحم از بدنم به سوی آسمانها پرواز کرد،خنجر را در دست راستم قرار بده و بگو که سلیم،از حسادت و ناامیدی خود را کشته است. من تو را دوست داشتم ای لیلای من،نه دیگری را،اما احساس کردم که فداکاری و از دست دادن خوشبختی و شادمانی زندگی،ارزشمندتر از فراری دادن تو در شب عروسی ات است. پس ای محبوب من ، پیش از آنکه مردم  به جنازه بی جا نم نظر بیفکنندفجلو بیا و مرا ببوس. مرا ببوس ای لیلای من.

و سلیم دستش را روی قلب خون آلوش قرار داد،سرش خم شد و روح با بدنش وداع کرد.

عروس سرش را بلند کرد و به طرف خانه چشم انداخته فریاد کانا و با صدایی وحشت انگیز گفت:

ای مردم بیایید و ببینید که جشن عروسی اینجاست و داماد این است. بیایید تا خوابگاه خود را به شما نشان دهم. ای خفتگان،همه از خواب برخیزید؛بلند شوید! با شمیایم ای میگساران،ای میهمانان، بیایید تا اسرار عشق و مرگ و زندگی را بزایتان آشکار کنم.

فریاد عروس در گوشه و کنار آن خانه پیچید . آن جملات به گوش میهمانان سرمست رسید و جانهای همه را به لرزه انداخت،. لحظه ای در جای خود ایستادند گویی مستی جای خود را به هشیاری داده بود.

عروس رویش را به طرف آنها کرد و غم و اندوه در چهره اش نمایان بود با فریاد به آنها گفت:

جلوتر بیایید شمایکی از یکی ترسوترید.از مرگ وحشت نکنید که مرگ،موهبتی بزرگ است که با خردی چون شما کاری ندارد .نزدیکتر بیایید و از این خنجر نترسید که این شی ء مقدسی است که هرگز در بدن ها و قلب های سیاه شما فرو نخواهد رفت. به این جوان خوبرو که لباس دادمادی به تن دارد خوب نگاه کنید . او محبوب من است و من او  را کشته ام ، چون او دوستدار من بود او داماد من است و من عروس اویم. ما در جستجوی سرپناهی برای خود بودیم اما شما با عادت ها و تقلیدهای کورکورانه خود ، با نادانی و افکار پوچ خود، دنیا را برایمان  تنگ و تاریک کرده اید و با شهوات خود،آن را فاسد  نمودید. پس بهتر بود که ما،با همدیگر به سوی سرزمین آن سوی ابرها سفر کنیم. نزدیکتر بیایید و ببینید؛ شاید پرتو نور الهی را در چهره هایمان ببینید و نغمه های شیرین او را، در اعماق قلب هایمان بشنوید....

کجاست آن زن شیطان صفت بدکار که از محبوبم نزد من بدگویی کرد و گفت، که شیفته ی دیگری شده است. کجاست او که می گفت سلیم مرا ترک کرده و به خاطر عشقی که به غیر از من دارد،مرا به دست فراموشی سپرده است؟

کجاست آن گناهکار که وقتی کشیش ،من و خویشاوندش را به عقد هم در آورد ،پیروزمندانه ما را نگاه می کرد؟کجاست آن نجیبه خطاکار و آن مار جهنمی ؟صدایش کنید تا ببیند شما برای جشن عروسی من و معشوقم سلیم به این جا امده اید نه برای ازدواج با مردی که او برایم انتخاب کرد. شما حرفهای مرا نمی فهمید، زیرا گوش هایتان آن چنان شنوا نیست که نغمه ستارگان را بشنوید،اما برای فرزندانتان داستان زنی را تعریف خواهید کرد که در شب عروسی اش معشوقش را کشت. شما با لب های ناپاک خود ،مرا نفرین می کنید،اما فرزندان فرزندانتان مرا به نیکی یاد می کنند زیرا حقیقت و روح،تا فرداهای دور،همچنان پایدار خواهند ماند. و تو ای مرد نادان که می خواستی با حیله و ثروت و خیانت، از من یک همسر بسازی!تو چون مرد تیره روز و بدبختی هستی که در تاریکی به جستجوی نور هستی؛از صخره ها و سنگ ها،چشمه آب طلب می کنی و از زمین سنگلاخ،انتظار رویش گل را داری. تو نمونه ای هستی از ابلهان که خود را در این دنیا رها کرده و به کوری می مانی،که با راهنمای کوری دیگری در حرکتی. تو نشانه ی آن مردانگی دروغینی هستی که برای به چنگ آوردن زیور آلات،حاضر هستی تا دست ها و گردن ها را قطع کنیو به خاطر این پستی و حقارت،از تو در می گذرم، زیرا روحی که در این دنیا شادمان می شود،گناهانش را نیز خواهد بخشید.

در همان لحظه عروس خنجر را بالا برد و چنان کسی که جام پر از شرابی را به لبانش نزدیک می کند ، آن را در سینه خود فرو برد و چون گل سوسنی که با داس از ساقه می برند،کنار محبوبش به زمین فتاد. زنان از ترس جیغ و فریاد می زدند و برخی،سستی سراپایشان را کرفت به زمین افتادند. فریاد و غوغای مردان از هر سو بلند شد و به آرامی با ترس و احترام به آن دو نعش نزدیک شدند.

عروس نیمه جان در حالی که خون از سینه اش جاری شده بود به آنها نگاه کرد و گفت:

به ما نزدیک نشوید ای عیب جویان ما را از یکدیگر جدا نکنید که ارواح ما،که در بالای سرتان در پروازند،چنان گلوهایتان را فشار می دهد تا جان بسپارید،بگذارید این زمین گرسنه،پیکرهای مارا در دهان خود فرو برد. بگذارید آن چنان که تا آمدن بهار،دانه های ما در دل خاک از برف زمستان در آمانند، ما نیز در قلبش نهفته بمانیم،تا در امان باشیم.

عروس خد را به محبوبش نزدیک تر کرد و لبهایش را بر لب سرد سلیم نهاد و با آخرین نفس هایش، بریده بریده اش این کلمات را بر زبان آورد:

ببین ای محبوب من، ای داماد روح من،شاهد باش که حسودان چگونه گرد خوابگاهمان ایستاده اند. ببین که چگونه چشم هایشان را به ما دوخته اند، دندان به هم می سایند و استخوانهایشان صدا می کند.ای سلیم ،مدتهاست که در انتظار من بوده ای. مرا ببین که این جا هستم و زنجیرها شکسته و بندها را هم گسسته ام. بیا تا به سوی خورشید برویم که دیرگاهی است در این جهان تاریک، ،انتظار تو را می کشیم. ای محبوبم، همه چیز از چشمانم نهان شده و جز تو نمی بینم. این،لبهای من،ای بزرگترین مالک دنیای من،آخرین نفس های مرا بپذیر . ای سلیم بیا تا رهسپار شویم . عشق بال گشوده و به سوی نوری شگرف در پرواز است.

آن گاه سرش را بر سینه ی سلیم گذارد و چشمان بی رمقش ،برمیهمانان خیره ماند. سکوت حکم فرما شد. گویا هیبت مرگ،نیروزی حرکت را از آن ها گرفته بود. در آن هنگام کشیشی که آیین و رسوم ازدواج آنان را جاری کرده بود جلوتر آمد و با انگشت به آن دو نعش اشاره کرد و بلند گفت:

دستی که این دو پیکر خون آلود را لمس کند به گناه و معصیت دچار شده،لعنت بر چشمانی باد که از غم ،بر این دو روح گناهکار اشک بریزد.نعش آن پسرشیطان صفت و آن دختر گمراه بر این خاک آلوده بماند تا حیوانات وحشی گوشتشان را بخورند و باد،استخوان هایشان را بپراکند . به خانه هایتان برگردید و از گرد این گناهکاران پلید بگریزید ! بشتابید پیش از آنکه شعله های آتش جهنم شمارا در خویش کشد . هر که در این جا بماند،منفور خواهد شد و از درگاه الهی رانده می شود، در ضمن از رفتن به کلیسا و عبادت با پارسایان و مسیحیان نیز محروم خواهد شد!

سوزان که پیغام رسان بین آن عروس و محبوبش بود شجاعانه جلو آمد در برابر کشیش ایستاد با چشمانی اشکبار به او نگاهی کرد و گفت:

ای بی رحم کافر،من همین جا خواهم ماند و ا طلوع فجر از آنها مراقبت خواهم کرد. زیر این شاخه های آویخته ،برایشان گوری خواهم کند،و آن ها را در این باغ که آخرین بوسه های زمینی را برهم زدند،به خاک خواهم سپرد/ فورا این جا را ترک کنید که عطر دل آویز ، این فضا را پر کرده است و خوکان و حریصان را می آشوبد.شتاب کنید و به خوابگاهتان بازگردید که سرودهای فرشتگان به گوشهایتان که با گل قوانین ظالممانه و ناعادلانه پر شده ،داخل نخاوهد شد.

جمعیت حاضر به آرامی از دور کشیش دور شدند و سوزان،چونان مادری مهربان که فرزندانش را در سکوت شب از دست داده است ،مراقب آن دو لیلا و سلیم بود وقتی میهمانان رفتند ،خود را به زمین انداخت و همراه گریه فرشتگان اشک ریخت

 

جبران خلیل جبران

 


 
 
 
نویسنده : گل بی خزان - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳
 

تو یه شیرینی تلخی واسه قلب نیمه جونم

توی این ترانه هایی که برای تو می خونم

تو یه شیرینی تلخی توی خاطرات دورم

تو تموم لحظه های دل ساکت و صبورم

تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب من

تو یه اه سینه سوزی توی گرمای تب من

تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام

تو یه عشقی که بریدی منو از دل بستگی هام

کجاایی عزیز من بی تو من یه لحظه من خوشی ندارم

کجایی که بی تو من غصه می خورم تلخه روزگارم

تو که رفتی از کنارم غم غریبی اومد سراغم

بیا تا دوباره احساس کنم تو دنیا یکیو دارم 

 

 


 
 
 
نویسنده : گل بی خزان - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۱
 
**منو بگیر از این روزای در به در**
از این روزا ، از این شبای بی ثمر
منو ببر به خاطرات رفتمون
روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر

تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد
خیابونا غریبو غم گرفته اند
کجا برم ؟ چرا نمیرسم به تو ؟
کجایی پس ؟ چرا نمیرسی به من ؟

حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه؟
کی عاشقونه مینویسه اسمتو؟
بدون من هزار سال دیگه ام
بدون ، کسی نمیشکنه طلسم تو

چقدر حرف مونده و نمیشنوی
چقدر راه مونده و نمیکشم
ببین کجای قصه پس زدی منو
قرار بی پناهتر از این بشم

غریبگی نکن دلم غریبه نیست
همونه که برات ستاره چیده بود
بگو که یادته بگو که یادته
همون که گفتی از خدا رسیده بود

تو شونتو نمیسپری به هق هقم
نه میگی عاشقی نه میگم عاشقم
نه تو دیگه برام اون عشق سابقی
نه من دیگه برات گل شقایقم

 
 
← صفحه بعد