.jpg)
عروس و داماد در حالی که شمعدانها را در دست داشتند و کشیشان و دوستانشان آنها را همراهی می کردند کلیسا را ترک کردند پسران و دختران جوان در اطرافشان حرکت م یکردند آواز می خواندند . فضا را با سرودها و نغمه های شادی و مطرب انگیز پر کرده بودند.
همین که کاروان شادی به خانه داماد رسید زوج جوان بر نشیمنگاه بلندی در اتاقی مخصوص نشستند و میهمانان بر بالشهای حریر و صندلیهای مخملین تکیه زدند تا سرانجام ، تالار پر شد از مردمی با آرزوهای فراوان،خدمتگذاران میزها را چیدند ومیهمانان، به سامتی عروس و داماد نوشیدنیهایی گوارا نوشیدند . در همین حال نوازندگان با نواختن سازهای مختلف، جان ها را به هیجان می آوردند. صدای به هم خوردن جام ها ،با صدای دف و چنگ به گوش می رسید . دوشیزگان شروع به پایکوبی کردند و بدن های ظریفشان را، هماهنگ با نوای موسیقی به حرکت در می آوردند . بینندگان به وقت به این صحنه ها می نگریستند و هر چه بیشتر می نوشیدند و لذت می بردند.
ساعتی بعد،آن صحنه، آن مجلس شوخ و شنگ عروسی ، به میخانه ای زشت و بی آبرو مبدل شد. آن جا ،مرد جوانی اسرار مهر و محبت قلبش را بیان می کرد و داستان های دلش را آشکار می نمود تا قلب دوشیزه ای را به نام و خواست عشق ، به سوی خویش کشد. در گوشه ای جوان دیگری سعی می کرد تا باب سخنن را با زنی بگشاید و با زبان و بیانی زیبا، او را بفریبد . آن سوتر ، مرد میانسالی ، پیاپی شراب می نوشید و به اصرار، از نوازندگان می خواست تا با نواختن و خواندنشان ، او را به یاد جوانی اش بیاورند. در گوشه ای نیز، زنی نشسته بود و با گردش چشمانش ،به مردی می نگریست که به زن دیگری عشق می ورزید. در آن گوشه دیگر ، زنی که مستی همسرش را فراهم آورده بود ، خود را به معشوقش رساند تا با او عشقبازی کند. گویی همه خود را در دریایی از سراب و عیش غرق کرده اند، همه سرگرم شادی و لذت بودند، دیروز را فراموش کرده و از فردا می گریختند و فقط به همان لحظه و حال دل بسته بودند.
در میان این همه شادمانی،عروس خوبروی،با چشمانی غمگین به تالار و آن صحنه عیش خیره شده بود چون اسیری به نظر می رسید که به دیوارهای تنگ و تریک زندان چشم دوخته است. گاهی اوقات نیز،به گوشه ای از تالار نگاه می کرد.به جایی که پسر جوان بیست ساله ای ،همچون پرنده ای مجروح که از گروه همسفران جدا شده و دور از دیگر میهمانان نشسته، به اطراف نگاه می کند و گاهی دستانش را روی سینه می نهد،گویی می خواست از پرواز قلبش جلوگیری کند، او چشمان را نیز، به چیز نامرئی در فضای اتاق می انداخت. گویی روحش از وجود خاکی اش جدا گشته و می خواهد هوا ر بشکافد و ان فضا،اشباح تاریکی را جستجو کند.
شب به نیمه رسید و شادمانی میهمانان جشن چنان بیشتر شد که آشوبی به پا گردید. سپس آثار مستی در میهمانان ظاهر شد و زبان ها به لکنت افتاد. داماد به سرعت از جایش برخاست. او مردی میانسال زشت رو بود و در حالی که مستی سراپایش را گرفته بود به میان میهمانان رفت با خوش رویی به خوش آمدگویی پرداخت.
در هما لحظه عروس،یکی از دختران را با اشاره از میان جمعیت به نزد خود خواند آن دختر آمد و کنار عروس نشست . عروس ،مانند کسی که می خواهد سری را آشکار کند به اطراف نگاهی دقیق انداخت و رو به دختر کرده، با صدایی آرام کنار گوشش گفت:
التماس می کنم ای دوست عزیزم، تورا به عواطفی که ما را از کودکی به هم پیوند داد ،تو را به هر آنچه در زندگی برایت عزیز است، وتو را به همه رازهای نهانی قلبت....، التماس می کنم ، تو را به محبتی که روح مارا یک شعله فروزان ساخت، تو را به شادمانی قلبت و اندوه قلبم....، خواهش می کنم که خود را به سلیم برسان و از او خواهش کن تا پنهانی به باغ رفته زیر درختان بید منظر من باشد در حق من لطف کن، به من رحم کن سوزان تا او این را بپذیرد. او را به یاد روزهای رفته بینداز، به نام عشق از او خواهش کن، به او بگو که محبوبش زنی بیچاره و پست است،بگو به زودی جان خواهد سپرد و می خواهد،پیش از آمدن آن تاریکی،سفره دلت را برایت بگشاید،بگو آن زن ناامید و بدبخت،قبل از آن که دوزخ دامنش را بگیرد،می خواهد چشمان درخشانت را ببیند. بگو که من زن گنهکاری هستم می خواهم گناهان گذشته را به زبان آورده از او طلب بخشش کنم. اکنون به نزدش بشتاب . هر آن چه گفتم برایش بگو و به این خوک ها اعتنایی نکن ، زیرا شراب گوش هایشان را کو و چشمانشان را کور کرده است.
سوزان از کنار عروس بزخاسا و خود را به سلیم که غمگین و تنها نشسته بود رساند،او با کلماتی مهرانگیز آن سخنان را به گوش سلیم تکرار کرد و تاسف را در چهره اش خواند سلیم سرش را به زیر انداخت ، گوش داد اما کلامی نگفت، وقتی سوزان حرفهایش تمام شد،سلیم چونان تشنه ای که جام آبی را در آسمان می جوید به او نگریست سپس با صدایی بسیار ارام که گویی از اعماق زمین می آید گفت:
من در باغ، و میان درختان بید منتظرش می مانم
این را گفت از جایش برخاست و از تالار به قصد باغ بیرون رفت.
پس از چند دقیقه ای عروس از جا برخاست به دنبالش رفت . او از میان مردانی که شراب از خود بی خودشان کرده و زنانی که دلدادگی جوانان مدهوششان کردده بود، گذشت . وقتی داخل باغ شد ، ردای شب سراسر باغ را فرا گرفته بود،او چنان غزالی وحشی،که از چنگال درندگان می گریزد،خود را به درختان بید ،جایی که آن جوان در انتظارش بود ، رساند. سپس خود را به او نزدیک کرد و در آغوشش کشید، به چشمانش نگاهی انداخت و در حالی که اشک از دیدگانش جاری بود این کلمات را به زبان آورد:
به سخنانم گوش کن ای محبوب من گوش کن من از نادانی و شتابزدگی ام پشیمانم، من پشیمانم سلیم، آن چنان پشیمانم که قلبم شکسته است من به تو عشق می ورزم و تا آخر عمرم، به کس دیگری دل نخواهم بست. آن ها به من گفتند تو مرا فراموش کرده و رهایم نموده ای و به کس دیگری عشق می ورزی. آنها قلبم را با زبانشان زهرآلود کردند و سینه ام را با ناخن هایشان دریدند و روحم را با دروغهایشان پر کرده اند. نجیبه گفت تو مرا فراموش کرده ای از من بیزار شده ای و آن زن ، با شور و هوسش ، تو را اسیر خود کرده است.آن زن شیطان صفت ،مرا فریب داد و احساسات مرا به بازی گرفت تا خویشاوند او را به همسری خود قبول کنم ،من نیز چنین کردم. اما بدان که برای من همسری جز تو نیست ای سلیم. واما حال ،حال چرده از برابر چشمانم فرو افتاد و نزد تو آمدم.از آن خانه خارج شدم و دیگر به آنجا باز نخواهم گشتآمده ام تا تو را در آغوش کسم زیرا هیچ قدرتی در این دنیا نخواهد بود مه بتواند مرا در آغوش مردی بازگرداند که به اجبار به همسری پذیرفتمش. من دامادی را ترک گفته ام که به دروغ و فریب مرا به همسری اش در آورد ، و از پدری گریخته ام که سرنوشت،او را سرپرست من قرار داد. من گل هایی را که کشیش بر تاج عروسیم نهاد و قوانینی را که چون زنجیری به دست و پای انسانهاست به دور انداختم. هر آن چه در این خانه بود و از مستی و فساد انباشته بود ترک گفتم و آمدم تا به همراهی تو،به سرزمینی دور دست برویم،به انتهای دنیا،به جایگاه جن و پری به چنگالهای مرگ. ای سلیم بیا، بیا در پناه شب تاریک رهسپار شویم . بیا برویم تا به ساحل دریا رسیده به کشتی سوار شویم . بیا برویم تا پیش از سپیده دم،خود را از دستان دشمن رها سازیم. نگاه کن ،آیا این زیور آلات طلایی،این حلقه های گرانبها و گردنبندها و جواهرات را می بینی؟این ها آسایش فردای مارا فراهم می کند و زندگی برتبمان چون اشراف زادگان خواهد شد....چرا چیزی نمی گویی ه سلیم؟ چرا به من نگاه نمی کنی؟چرا من را نمی بوسی؟آیا فریاد قلب و روح مرا نمی شنوی؟آیا باور نمی کنی که همسر،پدر و مادرم را ترک گفته ام و با لباس عروسی آمده ام تا با تو فرار کنم؟سلیم! حرفی بزن یا شتاب کن که این لحظه ها،گرانبهاتر ا زالماس و والاتر از تاج پادشاهان است.
عروس همچنان سخن می گفت و صدایش از نجوای زندگی شیرین تر،از زوزه ی مرگ، تلخ تر, از پر کشیدن بالها سبک تر و از خروش امواج،عمیق تر بود. صدایش آهنگی داشت از بیم و امید،از شوق و درد، و از لذت و اندوه سرشار، آن چه در سینه زن موج می زد ، پر بود از اشتیاق و خواهش.
جوان،همچنان که ایستاده و گوش می داد، عشق و شرافت در وجودش به تضاد و ستیز برخاست. عشقی که دشت را به جنگل، و تاریکی را به نور تبدیل می سازد و آن ها را از هوس ها و اشتیاقها باز می دارد. عشقی را که خدا در قلب آشکارش می کند و شرافتی که رسوم و عقاید انسان را، آن را در اندیشه جای داده است.
پس از مدتی سکوت و ترس،همچون قرن های تیره و تاری که بشر در هستی و نیستی از میان آن گذر کرده است . جوان سرش را بلند کرد . شرافت در روحش پیروز شد. او رویش را از چهره دختر وحشت زده گرداند و با صدایی آرام گفت:
ای زن نزد همسرت برگرد که هر چه بود تمام شد؛ که بیداری ،هر آن چه در رویاهایت پرداخته بودی ویران کرد. برو ، به سرعت نزد همسرت برگرد پیش از آنکه چشمانی نامحرم تو را ببیند و مردم بگویند که او را در شب عروسی اش به همسرش خیانت کرد،مثل آن روزگارانی که به معشوقه اش خیانت ورزید.
عروس با شنیدن این کلمات به خود لرزید همچون گل پژمرده ای که در مسیر باد قرار دارد با صدایی غمناک گفت:
تا نفس در سینه ام به ان جاباز نخواهم گست ، من آن جا را برای همیشه ترک کرده ام ، آن جا را و هر آن چه در آن هست. تو نباید مرا از خود دور کنی، و نباید فکر کنی و نباید فکر کنی که بی وفایم،زیرا دست عشق جانهایمان را به هم نزدیک کرد،قدرتمند تر از دست کشیشی است که بدنم را به اراده داماد سپرده است. بگذار دستانم بر گردنت باشد که هیچ نیرویی نمی تواند آن ها را از گزدنت باز کند،روحم را به روح تو نزدیک می کنم و مرگ هم نمی تواند از هم جدایشان کند.
مرد جوان سعی کرد تا دستان دختر را از خود رها سازد تنفر و انکار در چهره اش سایه انداخته بود که گفت:
ای زن از من دور شو ،که تو را فراموش کرده به دیگری دل بسته ام. مردم، چیزی جز حقیقت نگفته اند .آیا آن چه گفتم،نشنیدی؟من تو را از فکر و اندیشه ام بیرون کرده ام. به قدری از تو متنفرم که از دیدنت بیزارم. پس از من دور شو و از زندگی من بیرون برو،نزد همسرت برگرد و با او مهربان باش.
دختر با غم و اندوه سنگینی گفت:
نه ، نه، باور نمی کنم، چون تو مرا دوست داری،من این را از چشمانت می خوانم و تا تو را لمس کردم،آن را از وجودت احساس کردم. تو مرا دوست داری ، آری همانگونه که من به تو عشق می ورزم . هرگز این جا راا بدون تو ترک نخواهم کرد و تا جان در بدن دارم به آن خانه باز نمی گردم.هرجا که بروی،من هم می آیم،به دنبال تو خواهم آمد حتی اگر به آخر دنیا بروی . یا پیشاپیش من برو یا دستانت را بالا ببر و خونم را بریز.
مرد جوان دوباره صدایش را بلند کرد و گفت:
رهایم کن ای زن، وگرنه فریاد می زنم تا همه میهمانان بیایند و ما را در باغ ببینند . مرا ترک کن وگرنه ننگ و رسوایی تو را به آنها نشان می دهم و چنان می کنم تا بر دهانشان مزه ی تلخ و ناگوارا باشی و در نظرشان منفور و زشت. نجیبه،محبوبم را می آورم تا تو را مسخره کرده برای پیروزیش شادی کند و بر شکست تو بخندد.
او این را گفت و دستانش را گرفت تا از خود رها کند. چهره عروس دگرگون شد و نوری در چشمانش درخشیدن گرفت . بردباری و طاقتش در برابر این زجر ، به خشم و عصبانیت مبدل شد او چونان شیری شد که بچه هایش را از دست داده؛ همچون دریایی که اعماق وجودش با طوفان بر آشفته است. پس فریاد زد:
کدام دوشیزه است که پس از من به آن مهر بورزی؟ کدام قلب است که به جای قلب من ، از بوسه های زندگی ات سیراب شود؟
این جملات را بر زبان آورد و ناگهان خنجری را که در زیر لباسش پنهان کرده بود بیرون کشید. به سرعت در قلب سلیم فرو کرد. لرزشی شدید سلیم را فرا گرفت ،ناگهان ،همچون شاخه هایی که در اثر طوفان پراکنده می شوند ، به زمین افتاد. دختر جوان در حالی ک:ه خنجر خون آلود در دست داشت، خم شد و سپس روی جسد زانو زد . پسر جوان چشمانش را باز کرد و در حالی که مرگ بر او سایه افکنده بود ،لبانش را حرکت داد و با صدایی که به نفس هایی عمیق شبیه بود گفت:
محبوبم، نزدیکم بیا،ای لیلی نزدیکتر شو و مرا ترک مکن. مرگ قوی تر از زندگی است،اما عشق از مرگ قوی تر. گوش کن ،صدای خنده و شادی میهمانان جشن عروسی ات را گوش کن. عشق من!صدای برخورد جام ها می شنوی. تو مرا از زشتی این اختلافات و تلخی این جامها نجات دادی. بگذار بر دستی که زنجیر مرا شکست ،بوسه زنم . لبانم را ببوس،لبانی را که حقیقت را پوشاند و اسرار قلب را پنهان کرد. پلکهایم را با انگشتان خودت که به خونم آغشته اس فروببند. بعد از آن که روحم از بدنم به سوی آسمانها پرواز کرد،خنجر را در دست راستم قرار بده و بگو که سلیم،از حسادت و ناامیدی خود را کشته است. من تو را دوست داشتم ای لیلای من،نه دیگری را،اما احساس کردم که فداکاری و از دست دادن خوشبختی و شادمانی زندگی،ارزشمندتر از فراری دادن تو در شب عروسی ات است. پس ای محبوب من ، پیش از آنکه مردم به جنازه بی جا نم نظر بیفکنندفجلو بیا و مرا ببوس. مرا ببوس ای لیلای من.
و سلیم دستش را روی قلب خون آلوش قرار داد،سرش خم شد و روح با بدنش وداع کرد.
عروس سرش را بلند کرد و به طرف خانه چشم انداخته فریاد کانا و با صدایی وحشت انگیز گفت:
ای مردم بیایید و ببینید که جشن عروسی اینجاست و داماد این است. بیایید تا خوابگاه خود را به شما نشان دهم. ای خفتگان،همه از خواب برخیزید؛بلند شوید! با شمیایم ای میگساران،ای میهمانان، بیایید تا اسرار عشق و مرگ و زندگی را بزایتان آشکار کنم.
فریاد عروس در گوشه و کنار آن خانه پیچید . آن جملات به گوش میهمانان سرمست رسید و جانهای همه را به لرزه انداخت،. لحظه ای در جای خود ایستادند گویی مستی جای خود را به هشیاری داده بود.
عروس رویش را به طرف آنها کرد و غم و اندوه در چهره اش نمایان بود با فریاد به آنها گفت:
جلوتر بیایید شمایکی از یکی ترسوترید.از مرگ وحشت نکنید که مرگ،موهبتی بزرگ است که با خردی چون شما کاری ندارد .نزدیکتر بیایید و از این خنجر نترسید که این شی ء مقدسی است که هرگز در بدن ها و قلب های سیاه شما فرو نخواهد رفت. به این جوان خوبرو که لباس دادمادی به تن دارد خوب نگاه کنید . او محبوب من است و من او را کشته ام ، چون او دوستدار من بود او داماد من است و من عروس اویم. ما در جستجوی سرپناهی برای خود بودیم اما شما با عادت ها و تقلیدهای کورکورانه خود ، با نادانی و افکار پوچ خود، دنیا را برایمان تنگ و تاریک کرده اید و با شهوات خود،آن را فاسد نمودید. پس بهتر بود که ما،با همدیگر به سوی سرزمین آن سوی ابرها سفر کنیم. نزدیکتر بیایید و ببینید؛ شاید پرتو نور الهی را در چهره هایمان ببینید و نغمه های شیرین او را، در اعماق قلب هایمان بشنوید....
کجاست آن زن شیطان صفت بدکار که از محبوبم نزد من بدگویی کرد و گفت، که شیفته ی دیگری شده است. کجاست او که می گفت سلیم مرا ترک کرده و به خاطر عشقی که به غیر از من دارد،مرا به دست فراموشی سپرده است؟
کجاست آن گناهکار که وقتی کشیش ،من و خویشاوندش را به عقد هم در آورد ،پیروزمندانه ما را نگاه می کرد؟کجاست آن نجیبه خطاکار و آن مار جهنمی ؟صدایش کنید تا ببیند شما برای جشن عروسی من و معشوقم سلیم به این جا امده اید نه برای ازدواج با مردی که او برایم انتخاب کرد. شما حرفهای مرا نمی فهمید، زیرا گوش هایتان آن چنان شنوا نیست که نغمه ستارگان را بشنوید،اما برای فرزندانتان داستان زنی را تعریف خواهید کرد که در شب عروسی اش معشوقش را کشت. شما با لب های ناپاک خود ،مرا نفرین می کنید،اما فرزندان فرزندانتان مرا به نیکی یاد می کنند زیرا حقیقت و روح،تا فرداهای دور،همچنان پایدار خواهند ماند. و تو ای مرد نادان که می خواستی با حیله و ثروت و خیانت، از من یک همسر بسازی!تو چون مرد تیره روز و بدبختی هستی که در تاریکی به جستجوی نور هستی؛از صخره ها و سنگ ها،چشمه آب طلب می کنی و از زمین سنگلاخ،انتظار رویش گل را داری. تو نمونه ای هستی از ابلهان که خود را در این دنیا رها کرده و به کوری می مانی،که با راهنمای کوری دیگری در حرکتی. تو نشانه ی آن مردانگی دروغینی هستی که برای به چنگ آوردن زیور آلات،حاضر هستی تا دست ها و گردن ها را قطع کنیو به خاطر این پستی و حقارت،از تو در می گذرم، زیرا روحی که در این دنیا شادمان می شود،گناهانش را نیز خواهد بخشید.
در همان لحظه عروس خنجر را بالا برد و چنان کسی که جام پر از شرابی را به لبانش نزدیک می کند ، آن را در سینه خود فرو برد و چون گل سوسنی که با داس از ساقه می برند،کنار محبوبش به زمین فتاد. زنان از ترس جیغ و فریاد می زدند و برخی،سستی سراپایشان را کرفت به زمین افتادند. فریاد و غوغای مردان از هر سو بلند شد و به آرامی با ترس و احترام به آن دو نعش نزدیک شدند.
عروس نیمه جان در حالی که خون از سینه اش جاری شده بود به آنها نگاه کرد و گفت:
به ما نزدیک نشوید ای عیب جویان ما را از یکدیگر جدا نکنید که ارواح ما،که در بالای سرتان در پروازند،چنان گلوهایتان را فشار می دهد تا جان بسپارید،بگذارید این زمین گرسنه،پیکرهای مارا در دهان خود فرو برد. بگذارید آن چنان که تا آمدن بهار،دانه های ما در دل خاک از برف زمستان در آمانند، ما نیز در قلبش نهفته بمانیم،تا در امان باشیم.
عروس خد را به محبوبش نزدیک تر کرد و لبهایش را بر لب سرد سلیم نهاد و با آخرین نفس هایش، بریده بریده اش این کلمات را بر زبان آورد:
ببین ای محبوب من، ای داماد روح من،شاهد باش که حسودان چگونه گرد خوابگاهمان ایستاده اند. ببین که چگونه چشم هایشان را به ما دوخته اند، دندان به هم می سایند و استخوانهایشان صدا می کند.ای سلیم ،مدتهاست که در انتظار من بوده ای. مرا ببین که این جا هستم و زنجیرها شکسته و بندها را هم گسسته ام. بیا تا به سوی خورشید برویم که دیرگاهی است در این جهان تاریک، ،انتظار تو را می کشیم. ای محبوبم، همه چیز از چشمانم نهان شده و جز تو نمی بینم. این،لبهای من،ای بزرگترین مالک دنیای من،آخرین نفس های مرا بپذیر . ای سلیم بیا تا رهسپار شویم . عشق بال گشوده و به سوی نوری شگرف در پرواز است.
آن گاه سرش را بر سینه ی سلیم گذارد و چشمان بی رمقش ،برمیهمانان خیره ماند. سکوت حکم فرما شد. گویا هیبت مرگ،نیروزی حرکت را از آن ها گرفته بود. در آن هنگام کشیشی که آیین و رسوم ازدواج آنان را جاری کرده بود جلوتر آمد و با انگشت به آن دو نعش اشاره کرد و بلند گفت:
دستی که این دو پیکر خون آلود را لمس کند به گناه و معصیت دچار شده،لعنت بر چشمانی باد که از غم ،بر این دو روح گناهکار اشک بریزد.نعش آن پسرشیطان صفت و آن دختر گمراه بر این خاک آلوده بماند تا حیوانات وحشی گوشتشان را بخورند و باد،استخوان هایشان را بپراکند . به خانه هایتان برگردید و از گرد این گناهکاران پلید بگریزید ! بشتابید پیش از آنکه شعله های آتش جهنم شمارا در خویش کشد . هر که در این جا بماند،منفور خواهد شد و از درگاه الهی رانده می شود، در ضمن از رفتن به کلیسا و عبادت با پارسایان و مسیحیان نیز محروم خواهد شد!
سوزان که پیغام رسان بین آن عروس و محبوبش بود شجاعانه جلو آمد در برابر کشیش ایستاد با چشمانی اشکبار به او نگاهی کرد و گفت:
ای بی رحم کافر،من همین جا خواهم ماند و ا طلوع فجر از آنها مراقبت خواهم کرد. زیر این شاخه های آویخته ،برایشان گوری خواهم کند،و آن ها را در این باغ که آخرین بوسه های زمینی را برهم زدند،به خاک خواهم سپرد/ فورا این جا را ترک کنید که عطر دل آویز ، این فضا را پر کرده است و خوکان و حریصان را می آشوبد.شتاب کنید و به خوابگاهتان بازگردید که سرودهای فرشتگان به گوشهایتان که با گل قوانین ظالممانه و ناعادلانه پر شده ،داخل نخاوهد شد.
جمعیت حاضر به آرامی از دور کشیش دور شدند و سوزان،چونان مادری مهربان که فرزندانش را در سکوت شب از دست داده است ،مراقب آن دو لیلا و سلیم بود وقتی میهمانان رفتند ،خود را به زمین انداخت و همراه گریه فرشتگان اشک ریخت
جبران خلیل جبران

تو یه شیرینی تلخی واسه قلب نیمه جونم
توی این ترانه هایی که برای تو می خونم
تو یه شیرینی تلخی توی خاطرات دورم
تو تموم لحظه های دل ساکت و صبورم
تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب من
تو یه اه سینه سوزی توی گرمای تب من
تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام
تو یه عشقی که بریدی منو از دل بستگی هام
کجاایی عزیز من بی تو من یه لحظه من خوشی ندارم
کجایی که بی تو من غصه می خورم تلخه روزگارم
تو که رفتی از کنارم غم غریبی اومد سراغم
بیا تا دوباره احساس کنم تو دنیا یکیو دارم
می خواهم از تو
بی بهانه
گذر کنم
پیله ات
از دیوارهای آهنی
سخت تراست
دیگر سرانگشتان نحیفم را
یارای ریسیدن
ابریشم های آهنی نیست
از کاویدن وجودت
برای ذره ای محبت خسته ام
دراین معدن غرور
ذره محبتی نیست
نگاهت عشق را ِز یادم می برد
آه که در چشمانت
کمی مهربانی نیست
جنس قلبت
سنگ خارا
خشم تو
چون خشم دریا
وای ازاین خشم
به دریا
هیچ ماهی نیست
این همه بهانه را
در گوشت نخواهم خواند
می دانم برای شنید نش
شنوا گوشی نیست
می خواهم از تو
بی بهانه
گذرکنم...
می خوام برم تو زندگی
یه باریه رو شونه هام
یه حسرت توی نگام
می خوام که باز عاشق بشم
دستای غم از زندگیم کوتاه بشه
یه بغضی هست توی صدام که وا بشه
می خوام سوار مرکب دنیا بشم
تا سایه هست از غصه ها من دور بشم
از ابرای غربت و غم جدا بشم
می خوام به بارون بگم دیگه نباره
بسه دیگه
تا کی می خواد اشکای من رو بیاره
تا غربت هست صدای غم در نیاره
می خوام عقاقیا رو
تو زندگیم باز راه بدم
سایبون رو ور دارم
تا رنگاشون کبود نشه
تا شاهد چشمام باشن
در حسرت یه پنجره
می خوام یه جام از زندگی سر بکشم
وقتی چشمام رو باز کتم
دیگه دنیا رو نبینم
توی همین شعرای مستی بمیرم

YYYYYYYYYYYY
آی آدما٬ آی غنچه ها٬ آی کوچه ها٬ تو رو خدا بگین نره
پیاده ها ٬سواره ها ٬مسافرای جاده ها٬ تو رو خدا بگین نره
تو رو خدا بگین نره٬ اگه بره٬ من حرفامو به کی بگم؟
آخه من هم عاشق شدم٬ داره میره ٬من چی بگم؟
آهای شبا ٬ستاره ها٬ ترانه ها٬ اگه بره٬ قشنگی ها رو میبره
آی آدما٬ مسافرا ٬پنجره های کوچه ها٬ تو رو خدا بگین نره
عاشق شدم ٬اون می دونه٬ واسه همین داره میره
اگه بره٬ کی تو شبام٬ شعرام رو از من می گیره؟
نرو ٬بمون٬ اگه کمم ٬عاشق شدم خیلی زیاد
یادش به خیر٬ چه زود گذشت ٬اون اولا یادت میاد؟
مترسکی غریب بودم ٬تنها بودم٬ ساکت و بی صدا بودم
قشنگ بودی٬ بچه بودم٬ از آدما جدا بودم
یه حرفی موند٬ توی دلم ٬بهت بگم ٬از روزی که گفتی میرم
خواستم بگم ٬دوستت دارم ٬دوستت دارم ٬دوستت دارم
نه خنده ها٬ نه گریه ها٬ نه اونهمه ترانه و گلایه ها
هیچی به یادت نمیاد٬ نه بوسه و نه کوچه و نه سایه ها
داره میره ٬تا دوباره٬ ساکن اون شبها بشم
تو باغ سرد لحظه هام٬ مترسکی تنها بشم
عمر منم با رفتنت ٬انگاری رو به آخره
منم می خوام عاشق بشم٬ تو رو خدا بگین نره
می خواد بره ٬تنها بره٬ تو فکر راه سفره
آی آدما ٬ستاره ها ٬مسافرا٬ تو رو خدا بگین نره
نظرات ()