سلام دانای تیر
ان قدر انتظار را دوست داشتی که گذاشتی تیر به اخر خود برسد چقدر جرم سفر بدون من بی خبر تنها بی خداحافظی بدون آنکه آبی بریزند پشت سر رفتنت حتی بدون پرسش رضایتم بدون خیلی چیزها اصلا نگفتی ممکن است کسی کسی که نه یعنی من ته ته قلبش کمی برای تو بسته تر یعنی تنگ تر شود هوس کند تو را بشنود نیمه شب تو را گوش کند پس دریا را از من بیشتر دوست داری نه؟ولی من هیچ کس را از تو بیشتر دوست ندارم یعنی بیشتر از تو صفحه قلب من برفک استیعنی اگر به مانیتورش بگویی بیشتر از تو نشان دهد ارور می دهد یعنی اگر از تو عزیزتر را وارد کنی می گوید چنین چیزیوجود ندارد درست مثل مشترکی که هر وقت دلش بخواهد یاد رگفته که در شبکه موجود نباشد نه صحبت یک تیر و هزار و یک نشان نیست من و تو این حرفها را با هم نداریم این دل هر چه چه می دانم تنگ که می شودتوهین هم نمی شود به او کرد چون پر از توست تو جور عجیبی لابه لایش می زنی برق تو هستی من را گرفته است عشقت درست مثل تیر و کمانهای دبستانی های باهوشی که گنجشک شکار کردن را از مشق شب بیشتر دوست دارند عجیب دلم را نشانه رفته است. بگذریم خوش گذشت ساحل بهار با تو بودن را هم کمی مزه مزه کرد و تو عین من تا دیدی دارد سر ذوق می آید رهایش کردی و برگشتی این چه عادتی است من نمی دانم اینرا از که به ارث برده ای اما مال هر کسی هست زیباست عین خودت عین رنگ چشمانت و برق موهای گاهی صاف و گاهی پر از موجت مثل بازی کردن و بازی دادنت و مثل خیلی چیزهای دیگرت که نمی شود نوشت می شود نفس کشید می شود بغض کرد گریه کرد و فریاد را مثل خشم خورد و مثل قسم نخورد قسم جان تو که وقتی تصمیم خوردنش را داری یاد جام شوکران سقراط می افتی و با خودت در یک درگیری زرد به این نتیجه می رسی که ان را راحت می شود نوشید /چه بگویم بگذریم عزیزم خسته ای خودت گفتی چقدر دلم می خواست بدانم اگر سفر با من بود یا با بدرقه بود یا خداحافظی یا آبی به همراه داشت و خطر نداشت و خبر هم داشت همین اندازه خسته بودی یا کمتر خدای نکرده نه نمی نویسم خیالش را ه خط می زنم .یادت بماند داری می آیی یک گوشه کنار یک جای دنج که نزدیک کلبه خرابه ی بی گناهی یا لانه سازی نباشد آرام با یک نفس عمیق بلند که شبیه آه یا نفسهای دلتنگی عاشقانه نیست کوله پشتی ات را بتکانی تا خستگی ات عین برف پشت بام همسایه قصه های مادر بزرگ زمین بریزد بعد برگرد نه که حوصله خستگی ات را نداشته باشم تحملش را ندارم می فهمهی که نه؟

تو مهمه چیز را می فهمی و تقریبا نصفش را به روی ماهت نمی آوری این خصلت اهالی اولین ماه فصل آتش است. گفتم که دانای تیر راستی برای یک دانا وشتن سخت است این را امروز فهمیدم و اعتراف می کنم که تا به حال نمی دانستم اگر تو نبودی یعنی اگر این نقطه قلبم نبودی و دلم رایت تنگ نمی شد شاید هرگز نمی فهمیدم .... حوب قرار نیست سرت را انقدر درد بیاوردم که برای بار اول شکایت کنی برای بار اول کافی است عین جلسه معارفه ی مربی جدید با کلی فرق فرق آرایش نه از آن فرقها که وسط دارد و مال زیبایی هم هست نه فرق یعنی تفاوت یعنی چیزی که تو با همه داری.
یک ساعت شده اما دیرتر زنگ می زنم هوای هوائی شدنت را داشته باش می ترسم از شکست شاید بهتر است بنویسم می ترسم از شکست دوباره مریمی که نه تو نه خودش و نه حتی فکرش را نمی کرد امسال قرار است برای تو عاشقانه بنویسد اما خوشحال است که ستاره تو فعلا تا اطلاع ثانویه خیلی دور تمام اورست بی برف دلش را جور عجیبی اشغال کرده است باور کن حالم خوب نیست چون بهار است اما چون تو هستی می توانم و سعی می کنم عین پاییزیها عاشقت باشم کمی که خودش هم نفهمید چطور تو مخاطب اولین نامه امسالش شدی رسیدن به خیر با یک امضا صد و دو برابر آنچه که دلم می خواهد

/ 1 نظر / 19 بازدید
گل سرخ

باز دلم یاد شما می کند یاد همان لطف و صفا می کند این دل بی کینه همیشه تو را بر سر سجاده دعا می کند