نامه بیست و سوم

زمانی که عاشق کسی هستی رهایش کن اگرعاشقت باشد برمی گردد واگر بازنگشت بدان هرگز دوستت نداشته است.
ببخش که بهار است و برایت می نویسم تو دیگر باید بهتر از خودم بدانی که شاید برخلاف بیشتر آدمها هیچ جوری نمی توانم با بهار کنار بیایم و دوستش داشته باشم حتی بخاطر تولد تو&درست شنیدی حتی بخاطر تولد تو، نه این معنی اش این نیست که بچگی ام کاملا ته کشید و آن قسمتش که مربوط به دوست داشتن توست ونامش عشق است هم با سبزه های گره خورد و رفت،نمی دانم توی کدام آب ،فقط یک چیز دیگر شد یعنی یک اتفاق دیگر افتاد اتفاقی درست مثل افتادن آن سیبی که بعدها اسمش را گذاشتند قانون جاذبه،اما این اتفاق چیزی بر عکس آن بود،سیب داشت قانون نداشت، افتادن داشت اما جاذبه هرگز،کشف هم نداشت به جای دانشمند و نیوتن هم یک مریم دیوانه داشت اجازه نمی دهی همین حالا برایت تعریف می کنم این درست که تمام بهارهای رفته و نیامده یک طرف،این هم درست که در نامه هایی که خودم با همین دستهای خودم نوشتم و پاره کردمشان کلی با تولد تو بازی و ریاضی کردم اما یک چیز بچگی هم هنوز مثل خون در دلم و وجودم جریان دارد عین تو، عین سرخی، عین درد دل با عروسک،هنوز هم بوی شوخی می شنوم دوست دارم بروم سر وقت صاحبش و اسم آن عطر را بپرسم،پس می بینی که به قول خودت هنوز درست نشده ام،درست بشنوی که عاشق نمی شوی،عاشقی همیشه یک جایش درد دارد،درست شده درد نمی کشد.
بگذریم چه گفتم بله بهار و تولد تو و معادله ای که آخرش از هم پاشیدن استبرگرد، خواهش می کنم،این فعل عجیب را دوباره بخوان،اگر لازم شد از رویش بنویس و تحلیلش کن،تو هم مقصربودی، خواستی معادله از هم پاشیده شود،خب حالا خوش می گذرد؟
این معادله بهم ریخته که درست دورنمایی از صاحب بیچاره ی عاشقش می باشد حال تو را سرجایش آورد؟ راحت شدی قهرمان؟
خیالت قرص شد عین چهره ات قرص ماه، قرص کامل ماه اردیبهشت، اردیبهشت من
چقدر بد است که آدم دروغ بازی کند ،چقدر زشت است که انسان دروغ بگوید، و چه بدتر است که عاشقی دروغ بنویسد.
اما بخدا قصد دروغ گفتن نداشتم.می دانی که من میانه ام با سوژه دادن و تصمیم آخری که قرار باشد آنگونه شود که گفته اند خوب نیست،بجان خودت که جالب است بدانی تازگی ها در خانه به خوردن قسمش ایراد گرفته اند قصد داشتم راست باشد،یعنی اول که شروع کردم هم،چنین حسی داشتم درست همان را اما می دانی من نه آغاز کننده ام نه تمام کننده،خودت عین ماه شب نه،ببخش همه شب ها مخصوصا اردیبهشت می آیی و قلم می زنی و می روی،گاهی هم یادی می دهی که با این سی و دواسیر الفبا چه کنم،قرار بود راست بگویم تا وسط ها هم هوش و حواسم همین گونه بود که راست گفته ام اما آخرهایش نمی دانم چه کردی؟چه شد؟همان که گفتم اتفاق افتاد و تو خواستی اینطور شود. یعنی واقعا دلت یک مقدار ابرهایش پیش من است که می ایی و می گویی این طور بنویس یعنی تو اصلا هنوز یادت هست چه ترانه ای دارم گوش می کنم؟

((دارم از یاد تو می رم))نه،بگذریم....

بگو تو که همه را گفتی بگو می خواهم تاریخ بزنم. بگو بهاررا نه،اما تولدت را عاشقانه از حالا به بهار تبریک می گویم و اگر اردیبهشت توی بهار اتفاق نیافتده بود من هرگز اتفاق بهار را توی تقویمم نمی گذاشتم،اما بهار عاشقی من با تقویمی ست که اولین روز سالش  تولد توست پس بهار را تا تولدت تحمل می کنم.
                                                                                                                                                                                               مریم حیدرزاده


/ 2 نظر / 24 بازدید